مقدمه

بصيرت ضروري‌ترين شرط براي دعوت به حق است. و داعيان الي الله بايد خود را به آن بيارايند.

«قُلْ هَذه سَبيلي اَدعوا اِلي اللهَ علي بصيرةٍ أنا و مَنْ ايتعني»[1]

«بگو اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت كامل همة مردم را بسوي خدا دعوت مي‌كنيم».

بصيرت ابعاد و گسترده‌اي دارد. خداشناسي، پيامبر و امام شناسي، معاد شناسي، وظيفه شناسي و.....

دشمن شناسي از ابعاد برجستة بصيرت مي‌باشد. زيرا در بسياري از موارد در قرآن ، بلافاصله بعد يا قبل از دعوت به توحيد و عبادت خداوند، سخن از كفر به طاغوت و كناره گيري از عبادت شيطاني آمده است. گاهي دشمن شناخته شده است. و علناً پرچم برافراشته كه در اين صورت گرچه برخورد و مبارزه همراه با رنج و مشكلات و سختي‌هاست ولي مشكل اغواگري و فريب وجود ندارد.

اما گاهي خود را درهاله‌اي از آنچه جامعه‌ آن را مقدس مي‌داند مي‌پوشاند كه علاوه بر سختي‌ها دشواري ديگري دارد و آن عوامفريبي و تاثيرگذاري به جبهة خودي است.

بنابراين بنده در اين نوشتار، ويژگيهاي منافقين و روشهاي مبارزه با آنان را بازگو مي‌نمايم، باشد كه جامعه و نظام نوين اسلامي ما بتواند دشمنان پيدا و پنهان خود را بخوبي بشناسد و با ترفندهاي آن آشنا شود.

اگر ضعف و كاستي نيز مشاهده شد از وسمعو قلم و ضعف بنده است. اميدوارم كه به ديدة اغماض بنگريد.

در پايان از همه كسانيكه در اين سياهه قلم بنده را ياري نمودند. سپاسگزاري مي‌نمايم. بويژه از استاد راهنما آقاي رجبي.


معناي لغوي و اصطلاحي نفاق

ريشه واژة «نفاق»

واژه نفاق به معناي مخفي كردن كفر و تظاهر به ايمان است. استعمال نفاق به اين معنا براي اولين بار در قرآن آمده و عرب قبل از اسلام آنرا به اين معنا بكار نبرده است. ابن اثير مي‌نويسد:

و هو اسم لم يعرفه العرب بالمعني المخصوص و هو الذي يستر كفره و يظهر ايمانه.[2]

براي اين معناي خاص نفاق، چهار ريشه لغوي احتمال داده مي‌شود:

يك احتمال آن است كه از «نَفَق» به معناي اذهاب و اهلاك گرفته شده باشد، «نفقت الدابة» به معناي از بين رفتن و هلاك شدن حيوان است. مناسبت اين معنا با نفاق آن است كه منافق به خاطر نفاقش به منزلة ميّتي است كه از بين مي‌رود.

احتمال دوم آن است كه از ريشه « نفقت السعلة اذا راجت و كثرت طلابها» گرفته شده باشد. براي كالايي كه رواج پيدا كند و خواهان زياد داشته باشد، واژة نَفَقَ بكار مي‌رود. بر اين اساس، ارتباط ريشة لغوي بامفهوم اصطلاحي نفاق آن است كه منافق در ظاهر اسلام را رواج مي‌دهد.

احتمال بعدي آنكه از واژه «نَفَق» به معناي تونل زيرزميني گرفته شده باشد، «المنفق سرب في الارض له مخلص الي مكان»، طبق اين ريشه، منافق همانند كسي است كه داخل اين تونل حركت و در پوشش اسلام، خود را حفظ مي‌كند، ولي در حقيقت مسلمان نيست.

چهارمين احتمال آن است كه از ريشة «نافقاء» گرفته شده باشد. موش صحرايي براي لانة خود دوراه قرار مي‌دهد: يك در آشكار كه نامش «قاصعاء» است و در ديگر كه مخفي بوده و نامش «نافقاء» است. هنگام احساس خطر از طريق قاصعاء وارد و از درِ نافقاء فرار مي‌كند؛ بر اساس اين احتمال در ريشة واژه نفاق، منافق پيوسته دو راه خروج دارد و ثابت قدم و استوار در ايمان نيست. گرچه راه حقيقي‌اش كفر است، اما با اظهار اسلام، خود را از خطر مي‌رهاند.

دو احتمال اول يعني اشتقاق نفاق از نفق به معناي هلاك شدن يا رواج يافتن مورد تاييد لغويين نيست؛ لذا بايد از آنها صرف نظر كرد. اما اينكه بين احتمال سوم و چهارم كداميك ريشه اصلي است، نيازمند بحث بيشتري خواهد بود.

از جمع‌بندي احتمالات اين نكته روشن مي‌شود كه در معناي «نفاق» دو عنصر قطعاً وجود دارد: عنصر دورويي و عنصر مخفي كاري.

از اين رو در ترجمه نفاق به فارسي بايد در كنار دورويي، پنهان كاري را نيز اضافه كرد. منافق كسي است كه دورو بوده و اين صفت خويش را پنهان مي‌كند.

جنبة لغوي نفاق: نظر استاد مطهري

كلمه نفاق در قرآن آمده است:

«فان استعطت ان تبتغي نفقاً في الارض اوسلماً في السماء»

                                                                                           «انعام35»

از اينجا ريشه لغت را ما مي‌توانيم پيدا بكنيم.

لغويين مي‌گويند نفق يعني راه، البته راههاي مخفي و راههاي پنهاني. دربارة لغت «نافقاء» در كتب لغت چنين آمده است كه: موش صحرائي وقتي سوراخ خودش را در صحرا مي‌كند، براي نجات از دشمن، دست به يك عمل احتياطي مي‌زند. يك در براي سوراخش باز مي‌گذارد كه همان درب معمولي رفت و آمد اوست، بعد از زيرزمين راه ديگري مي‌سازد كه منتهي به يك نقطه دور دست مي‌شود، آنگاه اين راه از زيرزمين بالا مي‌آيد تا به كف زمين نزديك مي‌شود اما آنقدر ادامه نمي‌دهد تا سوراخ در سطح زمين ظاهر بشود بلكه يك قشر نازكي باقي مي‌گذارد ولي نه آنقدر كه خود قشر خراب بشود، بلكه در اين حد باشد كه اگر يك روزي خطري از در ورودي پيدا شد، يك حيوان درندة خورنده‌اي وارد لانه موش شد و خطر ايجاد كرد اين حيوان بتواند از آنجا فرار كند و با ضربه محكمي كه با سرش مي‌زند آن قشر نازك خراب بشود و باين ترتيب وقتي دشمن از اين در وارد مي‌شود او از آن در ديگر خارج مي‌شود.

عرب به اين راه نافقاء مي‌گويد، يعني يك راه مخفي دروني سرپوشيده‌اي كه تقريباً جزء اسرار نظامي براي دنياي آن موش صحرائي است. يك چنين راهي كه دشمن از آن با خبر نيست، ولي موش اين احتيار را نموده و راهي براي فرار خودش بازگذاشته است. كتابهاي لغت هم در وجه تسميه منافق مي‌گويند، منافق كسي است كه براي خودش دو در قرار داده است، يك در ورودي كه از آن در به اسلام وارد مي‌شود و يك در خروجي پنهاني كه از آن خارج مي‌شود. ضمناً از همين جا تعريف منافق معلوم مي‌شود.

مؤمني داريم، كافري داريم، منافقي داريم.

مؤمن كسي است كه واقعاً از عمق دل خويش به حقيقت و به اسلام ايمان دارد، و به آن اقرار و اعتراف هم مي‌نمايد. در دل مؤمن است، در زبان و عمل هم مؤمن است. در تظاهرات ظاهري هم مؤمن است. در عمل هم مؤمن است، در قول هم مؤمن است. و اما كافر: كسي است كه مخالف است، در باطن مخالف است خدا را قبول ندارد و مي‌گويد من خدا را قبول ندارم. پيغمبر را قبول ندارد و مي‌گويد كه پيغمبر را قبول ندارم.

قرآن را قبول ندارد و مي‌گوييد قرآن راقبول ندارم. كافر است و صريح است، يعني يك رو بيشتر ندارد، ظاهرش همانرا مي‌گويد كه باطنش مي‌گويد، و باطنش همان را مي‌گويد كه ظاهرش مي‌گويد.

و اما منافق: كسي است كه فكر و انديشه‌اش يك جور مي‌گويد، زبانش درست بر ضد او، جور ديگري مي‌گويد، احساسات و عواطفش در يك جهت است ولي تظاهرات ظاهريش در جهت ديگري است.

در دل خدا را قبول ندارد، اما متظاهر به خداپرستي است. پيغمبر را قبول ندارد، متظاهر به احترام پيغمبر است. قرآن را قبول ندارد، متظاهر به احترام قرآن است. علي را قبول ندارد، متظاهر به احترام علي است. و همينجور همه مقدسات ديگر.

منافق يك پرده‌اي برروي كفر خودش كشيده است. بنابراين نفاق يعني كفر در زير پرده. منافق يعني كافري كه كفر خودش را در پشت پرده مخفي كرده است.

                                                            استاد مطهري

                                                                           


«مسئله نفاق»

ضرورت شناخت نفاق

اهميت دشمن شناسي

يكي از مهمترين وظايف مومنان بويژه در نظام اسلامي، دشمن شناسي است. ترديدي نيست كه براي برقراري نظام اسلامي و تثبيت آن بايد دشمنان داخلي و خارجي و ابزارهاي آنان را درتهاجم شناخت و بدون شناخت دشمن و مكر و حيله‌هاي دشمنان، عرصه مبارزه با آنها را به جايي نخواهد برد. چه بسا عدم بصيرت كافي در شناخت دشمن سبب پناه بردن به دامن دشمن براي رهايي از دشمن باشد! امام صادق (ع) بصيرت را شرط اساسي هر اقدامي دانسته و مي‌فرمايند:

أَالعامِلُ عَلي غَيرِ بَصيرةٍ كالسّائرِ عَلي غَيرِ الطَّريقِ و لا يَزيدُه سُرعةُ السَّيرِ الاّ بُعداً؛[3]

كسي كه كاري را بدون بصيرت انجام دهد، دستآورد سرعت در انجام كار، چيزي جز دورتر شدن از هدف برايش نخواهد بود؛ همانطور كه شخصي كه راهي را نشناخته برود، از مسير دورتر مي‌شود.

با توجه به همين ضرورت، بيش از هزار و پانصد آيه از آيات قرآن كريم پيرامون دشمن شناسي است. در اين آيات، خداوند انواع دشمنان جني و إنسي مؤمنان و نظام اسلامي، ابزارها و شيوه‌هاي دشمني و راههاي مقابله با آنان را به مسلمانان مي‌آموزد و تاكيد مي‌كند كه لازم است مسلمانان از آنها دوري و تبرّي بجويند.

يا أيَّها الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذوا عَدُوّي و عَدُوٌكُم أَولياءَ؛[4]

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! دشمن خود و مرا به عنوان دوست خود نگيريد.

براساس آيات قرآن دشمنانِ مومنان به چهار گروه اساسي تقسيم مي‌شوند:

اولين گروه شيطان و دارو و دسته اوست:

إِنَّ الشَّيطانَ لَكُم عَدُوَّفَاتَّخِذوهُ عَدُوّاً.[5]

البته شيطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانيد.

در برخي آيات، خداوند از دشمني و كينة آشكار شيطان نسبت به انسانها و مخصوصاً مؤمنان، با تعبير «عدوّ مبين[6]» ياد كرده و ضمن بر شمردن حيله‌هاي شيطان براي انحراف انسانها، از مؤمنين خواسته در مسير شيطان گام برندارند:

يا أيَّها الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيطانِ؛[7]

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! از گامهاي شيطان پيروي نكنيد.

دومين گروه دشمنان، از ديدگاه قرآن كريم، كفار مي‌باشند:

إِنَّ الكافِرينَ كانُوا لَكُم عَدُوّاً مُبيناً؛[8]

كافران، دشمنان آشكار شماهستند.

گروه سوم دشمنان، برخي از اهل كتاب و مخصوصاض يهوديان مي‌باشند. قرآن – همانگونه كه تاريخ صدر اسلام تاكنون گواهي مي‌دهد سرسخت‌ترين و عنودترين دشمنان اسلام و مسلمانان را يهود مي‌داند و از برقراري روابط دوستانه با آنها نهي مي‌كند:

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّالنّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا اليَهُود؛[9]

مسلماً دشمن‌ترين مردم نسبت به مومنان را يهود خواهي يافت.

چهارمين گروه از دشمنان، منافقين هستند. قرآن كريم اهتمام زيادي به شناساندن چهره منافقين و معرفي و ويژگي‌هاي آنها- كه از خطرناكترين دشمنان هستند- داشته و در بيش از سيصد آيه به افشاي شگردهاي منافقين و تبيين راههاي مقابله با آنها پرداخته است. اين آيات كه در ضمن سيزده سوره آمده، محور اصلي بحض حاضر در معرفي نفاق از ديدگاه قرآن خواهد بود؛ گرچه به تناسب مباحث، رواياتي از اهل بيت عليه السلام نيز زينت بخش كتاب گشته است.

تاريخچه نفاق

قبل از ورود در تفسير اين آيات ذكر مقدمه‌اي لازم به نظر مي‌رسد و آن اينكه مسأله نفاق و منافقان در اسلام از زماني مطرح شد كه پيامبر (ص) به مدينه هجرت فرمود و پايه‌هاي اسلام را قوي نمود. و پيروزي آن آشكار شد. وگرنه در مكه تقريباً منافقي وجود نداشت. زيرا مخالفان قدرتمند هر چه مي‌خواستند آشكارا به ضد اسلام مي‌گفتند و انجام مي‌دادند، و از كسي پروا نداشتند و نيازي به كارهاي منافقانه نبود.

اما هنگامي كه نفوذ و گسترش اسلام در مدينه دشمنان را در ضعف و ناتواني قرار داد. ديگر اظهار مخالفت به طور اشكار مشكل ، و گاه غير ممكن بود، و لذا دشمنان شكست خورده براي ادامه برنامه‌هاي تخريبي خود تغيير چهره داده ظاهراً به صفوف مسلمانان پيوستند، ولي در خفا به اعمال خود ادامه مي‌دادند از جمله اينها عبدالله ابن ابي كه از افراد معروف منافقان بود نقل مي‌كنند كه در سال ششم هجرت بعد از غزوه بني المصطلق دو نفر از مسلمانان بر سر آب چاه با هم اختلاف پيدا كردند كه در نتيجه عبدالله بن ابي به ياري مرد انصاري آمد و سخت خشمگين شد و گفت. ما اين گروه مهاجران را پناه داديم و كمك كرديم اما كار ما شبيه ضرب المثل معروف عربها است كه گفته‌اند (سگ خودت را فربه كن تا تو را بخورد) و بعد گفت : واللَّهُ لئن رجعنا الي المدينة ليخرجنَّ الَا عزَّ منَها الاَذلَّ يعني: (به خدا سوگند اگر به مدينه باز گرديم. عزيزتان، ذليلان را بيرون خواهند كرد).

در اينجا زيدبن ارقم كه جواني نو خاسته بود رو به عبدالله كرد و گفت به خدا سوگند ذليل و قليل توئي و محمد (صلي الله عليه و آله و سلّم) در عزّت الهي و محبّت مسلمين است. و سپس خدمت رسول خدا (ص) آمد و ماجرا را نقل كرد. و چون پيامبر عبدالله ابن ابي را درخواست نمود. عبدالله شروع كرد به قسم خوردن و گفت. به خدائي كه كتاب آسماني بر تو نازل كرده من چيزي نگفتم! و «زيد» دروغ ميگويد. در اينجا اين آيه قراني نازل شد و واقعيت را بيان فرمود. «يقولون لئن رجعنا الي المدينه ليجزجنّ الاَ عزّ منها الَاذلَّ و لِلِّه العَّزةُ و لرسولهٍ و للمؤمنين و كنّن المنافقون لا يعلمون»[10]

اين نكته نيز قابل توجه است كه مساله نفاق و منافقان مخصوص به عصر پیامبر نبوده بلكه هر جامعه‌اي مخصوصاً جوامع انقلابي با آن روبرو هستند. به همين دليل براي شناخت اين دشمنان داخلي دقت بيشتري لازم است.

نفاق در عصر حاضر

ديدگاه و نظريه آيت الله مصباح را در اينجا در مورد منافقين توضيح مي‌دهيم:

(مخالفت نگرش قرآن در مورد امر به معروف با نگرش منافقين) توضيح طلب. منافقين كه مي‌خواهند بوسيله امر به منكرات وزشتي‌ها و نهی از خوبي‌ها، دين را از مردم بگيرند و به اصل دين حمله می كنند. مي‌آيند در ظاهر به مصاديق معروف و منكر امر و نهي مي‌كنند. يعني اينكه به چيزي امر مي‌كنند با جلوه ظاهري خوب نشان دادن كه در مصداق منكرات و بديهاست نه مفهوم منكر. آنها مردم را به كارهايي دعوت مي‌كنند كه در واقع عين زشتي‌هاست براي روشن شدن مطلب چند مثال از آيت الله بزرگوار يزدي مي‌آوريم كه آوردن آنها در اينجا خالي از لطف نيست (سابقاً در جامعة ما بر خانم‌ها يك مفهوم ارزشي وجود داشت بنام (حياء) همه خوب مي‌دانيم كه يكي از صفات خوب و ارزشمند براي زنان (حياء) مي‌باشد. البته حياء براي مردها هم خوب است ولي براي خانم‌هاي يكي از صفات برجسته است ولي منافقان مي‌آيند مي‌گويند شرم حياء همان خجالت است و انسان خجالتي در دنيا هيچ كاري نمي‌تواند بكند. لذا انسان خجاليتي يك انسان بي عرضه است و علم رواشناسي مي‌گويد خجالت كشيدن بد است . صفرای غلط نتيجه غلط داد. پس به ديدگاه اينها اگر دختري از پسري خجالت بكشد بدست زيرا نمي‌تواند خواست خويش را به خوبي بيان كند اينها نقطه مثبت را با منفي قاطع كرده، پس نتيجه غلط گرفته‌اند كه مي‌گويند دختر و پسر را آزاد بگذاريد تا با هم بروند و معاشرت كنند اينجا در واقع مصداق آيه يا مرون بالمنكر (امر به بدهي مي‌كنند تحقق مي‌يابد. خوبي‌هايي كه اينها دعوت مي‌كنند مساوي است با بدي‌ها و در واقع ترويج فساد در حاليكه قرآن كريم حيا را د رجاي خود و به معناي اصلي خود يكي از شخصيت‌هاي برجسته خوانده و واژه‌اي كه در مورد زن بكار مي‌برد و واژة حياء است، و حتي در داستان شعيب كه از طرف پدر خود آمده بودند پيش حضرت موسي تا اورا به منزل دعوت كنند قرآن مي‌فرمايد:

«فجاءَتْهُ احدا هما تمشي علي استحياءِ قالت انّي ابی يدعوك»[11]

[يكي از دختران با يك حالت حياء و شرم آمد پيش موسي خيلي آرام و در حاليكه سر به زير انداخته بود گفت پدرم تو را دعوت مي‌كند] علاوه بر اين آيات قراني در روايات بسياري به حجاب و حيا تاكيد شده است. از باب تذکر و روشنايي براي آنهايي كه مي‌گويند براي حجاب ادله نداريم يك آيه قرآني مي‌آوريم:

و قُلْ للمؤمنات يَغضُضَنَ مِنْ ابصارِ هِنَّ و يَحفَظْنَ فروجهُنَّ و لا يبدينَ ذینتمعنَّ الاّ ما ظهر منها وَ لْيَضربْن بخَمُرِهِنَّ علي جيوبِهِنَّ و لا يُبدين ذينَتَهُنَّ الاّ لبعولتهَّن او أبائِهنّ اوْ....[12]

«اي پيامبر به زنان مؤمنه بگو چشم خويش را از نگاه به نامحرم بپوشانند و حفظ كنند آبروي خويش را و زيور خويش را آشكار نكنند مگر آنچه كه پيداست و ظاهرات و سرپوشهاي (روسري) خويش بر گريبانها (سينه و اطراف اعضا) بزنند،و بیندار زند تا بپوشاند و زيور خويش آشكار نكنند مگر براي شوهران، پدران و پسران» پس در نتيجه در واقع در قرائت قديمي از دين مي‌گفتند كه اسلام حيا و شرم را نشانه پاكيزگي و پاكدامني مي‌داند ولي در قرائت جديد آنرا بسيار چيز بدان مي‌دانند. تا كار به جايي رسيده كه ارزشها جاي خود را به ضد ارزشها داده‌اند.

واي بر كساني كه چنين شرائطي را در جامعه فراهم مي‌كنند و ارزشهاي اسلامي را به كلّي محو مي‌كنند.

و منافقان كساني بودند كه در جنگ پيامبر (ص) را ياري نمي‌كردند و گفتند اگر به گفته ما عمل مي‌گرديد اينها كشته نمي‌شدند. خداوند متعال در جواب اينها مي‌فرمايد:

قُلْ فَادرَؤُاعن انفسكم الموَتَ ان كنتم صادقين [13]

بگو اگر راست مي‌گوييد مرگ را از خود دور فرماييد و بعد تاويل خداوند از شهداء كه مي‌فرمايد.

و لاتحبسنّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءٌ عندربهم يُرزقون

آنهايي كه در راه خدا كشته شدند حساب نكنيد كه مرده اند بلكه آنها زنده‌اند و نيز در نزد پروردگار متعال روزي مي‌خورند.

2- نفاق از ديدگاه آيات قرآني و روايات.

در آيات قراني بيش از سيصد آيه در مورد منافق آمده، و با جملات متعددي آنها را از بدترين افراد برشمرده و منافقين را حزب شيطان و فاسق شمرده است. و از نفاق به كلي نهي شده خداوند مي‌فرمايند:

اولئك حزب الشيطان اَلا انّ الحزبَ الشيطانّ هم الخامسرون

يعني آنها حزب شيطان مي‌باشد آگاه باشيد كه آنها زيانكارانند.[14] و همچنين در روايات متعددي در حد تواتر از اين صفت بد نهي شده است.

اميرالمومنين علي عليه السلام مي‌فرمايند:

اياك و النفاق . فان ذالوجهين لايكون وجهاً عندالله.

يعني بر حذر و دوري كنيد از دو رويي‌. همانا آدم دورو نزد خداوند هم آبرو ندارد. خوشرو نيست.[15]. وخداوند در قرآن كريم مي‌فرمايند:

بشّر المنافقون بانّ لهم عذاباً الَيماً [16]

(مژده بدهيد منافقان را كه عذابي دردناك و سخت منتظر آنهاست)

و امام علي (ع) در نهج البلاغه از پيامبر اكرم در مورد منافقين چنين مي‌فرمايند:

قال رسو الله (ص): انّي لا اخاف علي امّتي مومناً و لا مشركاً اما المؤمن فيمنعه اللهُ بأيمانه، و اما المشرك فيخز یه الله بشركه، و لكنّي اخاف عليكم كُلُّ منافقٍ عالم السان يقولُ ما تعرفون و يفعلُ ما تنكرون من از امتم نه از مومنان بينماكم و نه مشركان اما مومن ايمانش مانع ضرر اوست. و اما مشرك. خداوند او را به خاطر شركش رسوا مي‌كند ولي من از منافق به شما مي‌ترسم كه از زبانش علم مي‌ريزد سخناني مي‌گويد كه به شما دلپذير است ولي اعمالي در قفا انجام مي‌دهد كه زشت و بد است.[17]

خداوند در قرآن كريم در مورد منافقان مي‌فرمايد:

يقولون باَفواهِهمِ ما ليس في قلوبهم واللهُ اعلم بما يكتمون

مي‌گويند با زبانهايشان آنچه را كه در قلبهايشان نيست و خداوند نسبت به آنچه پنهان مي‌كنند آگاهتر است.[18]

يعني منافقان در ظاهر چيزهايي مي‌گويند كه اعتقاد قلبي ندارند و با اين كار خود مي‌خواهند فريب بدهند و خداوند مي‌فرمايد والله اعلمُ بما يكتمون.

و در سورة نساء مي‌فرمايد:

انّ المنافقين في الدَّرَكِ الاَ سَفلِ مِنَ النّار و لَنْ تجدلهم نصيراً [19]

(همانا منافقين در پايين‌ترين مرحله دوزخ‌ جاي دارند و هرگز براي ايشان ياوري نخواهی يافت) در بقيه آيه مي‌فرمايد نه اينكه هر كس كه منافق شد درمان ندارد. بلكه راه چاره‌اي است. كه درمان درد را اين چنين بيان مي‌فرمايد:

«1)الاّ الذين تابوا(توبه كنند)2) و اصلحوا (اصلاح شدند) صلح و دوستي كردند 3) و اعتصموابالله 4) و اخلصوا دينهم الله . (مخلص و پاك و اعتقاد به خدا يافتند).»

در نتيجه مي‌فرمايد: فاولك مع المومنين، اينها هم جزو مومنين هستند.

با حديثي از امام حسين اين بحث را به پايان مي‌رسانيم.

امام حسين (ع) در مورد منافق مي‌فرمايد: ان المنافق ينهي و لا ينتهي و يا مُربما لاياتي (يعني منافق نهي مي‌كند اما خودش آنرا ترك نمي‌كند و امر به چيزي مي‌كند كه خودش به جا نمي‌آورد).

نفاق يك مرض قلبي

قرآن كريم، نفاق را يك مرض و بيماري قلبي معرفي نموده، همان طور كه در قرآن كريم كلمه (مرض) سيزده بار تكرار شده و اصولاً همه موارد آن، به انكار آيات و حق برمي‌گردد. از جملة آن‌ها مساله (نفاق) است كه در سوره بقره به آن تصريح شده، در مورد (كساني كه ابراز داشتند ما به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‌ايم، در حالي كه ايمان نداشتند، بلكه مي‌خواستند خدا ومؤمنان را فريب بدهند (ولي) جز خودشان را فريب نمي‌دادند، اما نمي‌فهميدند).[20]

خداوند متعال درباره منافقان مي‌فرمايد:

«فِي قُلُوبِهِم مَّرَصٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ)

در دل‌هاي آن‌ها يك نوع بيماري است، خداوند بر بيماري آن‌ها مي‌افزايد و عذاب دردناكي به خاطر دروغ‌هايي كه مي‌گويند، در انتظار آن‌هاست.

از مهم‌ترين ترفند و حيله اين گروه، آن است كه مجموع اصول و فروع دين را در دو كلمه خلاصه مي‌كردند: يكي ايمان به خدا و ديگر ايمان به روز قيامت كه اين دواجمالي از دين محسوب مي‌شود و آنان اين دو را از خود ابراز مي‌داشتند، آري، در اين آيه در ارتباط با ايمان‌آنها، از مرض و بيماري قلبي آنان سخن به ميان آمده و منظور از مرض، بيماري‌اي است كه در بدن وجود دارد كه نقيض آن صحت است، ولي در ارتباط با ايمان به اتفاق مفسران شك و نفاق است و علت نامگذاري شك در دين به (مرض) به خاطر آن است كه انسان از حد اعتدال و راه وسط دور مي‌گردد. شايان ذكر است كه اسلام در مقاطع مختلفي با گروهي رو به رو شده كه نه با شهامت و صراحت به سوي ايمان روي آورده‌اند، ونه با قدرت جرئت داشتند روي بگردانند، بلكه گروهي دو چهره همانند حيوانات دوزيستي بوده‌اند كه در بين مسلمانان وجود داشتند و براي اسلام بزرگترين خطر محسوب مي‌شدند، چرا كه با ظاهر اسلامي كه داشتند، شناخت آن‌ها براي مردم مشكل بود.

از آنجا كه هر چيز ساخته شده و مصنوع به دست هر كسي كه باشد، رموز ونشانه‌هايي را از سازنده آن در خود دارد، مثل ميز، صندلي، تخت خواب، در و پنجره‌هاي فلزي و يا سنگ تراشيده شده با دست و غيره و اين مطلبي است كه هرگز قابل انكار نخواهد بود، بنابراين، انسان بلكه جهان كه مخلوق خداي متعالي است، از رمز (يداللهي) برخوردار است، به اين صورت كه آثار قدرت، توان و رموز نامشخص و غير قابل بيان و هزاران بافت موجب حيران و مهمتر، هماهنگي و عدم اختلاف عيان از آن‌ها ديده مي‌شود. از جمله مهم‌ترين آثار، هماهنگي و يگانگي است كه در مجموعة هستي ديده مي‌شود، چنانچه مي‌فرمايد:

(إنَّ فِي خَلْقِ اْلسَّموَاتِ وَ اْلْأَرْضِ وَ اْخْتِلَفِ اْلَّيْلِ وَ اْلنَّهَارِ لَآيتٍ... اْلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اْللَّهَ قِيَماً وَ قُعُوداً... وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اْلسَّمَوَاتِ وَ اْلْأرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَطِلاً)[21]

مسلماً در آفرينش آسمان‌ها و زمين و آمد و رفت شب و روز، نشانه‌هاي (روشني ) است... كساني كه خدا را در حال ايستادن و نشستن ياد مي‌كنند... و در سراسر آفرينش آسمانها و زمين مي‌انديشند (و مي‌گويند:... )بارالها (اين) را بيهوده نيافريده‌اي.

در اين آيه بعد از آن كه نامي از مجموعه عالم و خلقت آن‌ها را ذكر نمود، كلمة (هذا) را بيان فرمود كه در لغت عرب اشاره به يك چيز نزديك است، مي‌گويد: (هذا) يعني (اين) هنگامي مجموعه عالميان يك چيز واحد مي‌باشد كه نهايت انسجام، همبستگي و هماهنگي در آن يافت شود. و جهت تاكيد اين مطلب در جاي ديگر مي‌فرمايد:

(مَاتَرَي فِي خَلْقِ اْلرَّحْمَنِ مِن تَفَوُتٍ)[22]

(در آفرينش خداوند رحمان، هيچ تضاد و عيبي نمي‌بيني)، اين يگانگي در عالم تكوين است.

اما همين يگانگي در عالم تشريع نيز ديده مي‌شود، يعني در مجموعه دستورات شرع مقدس اسلام، كوچك‌ترين تصادم، اختلاف و ناهماهنگي ديده نمي‌شود، بلكه همه آن‌ها با يكديگر، موزون، هماهنگ و هم صدا است، چرا كه همه آن‌ها از طرف خداي يگانه است، چنانچه مي‌فرمايد:

(أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ اْلْقُرْءَانَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنِد غَيْرِ اْللَّهِ لَوَجَدُ و اْفِيهِ اْخْتِلَفاً كَثيِراً)[23]

(آيا دربارة قرآن نمي‌انديشند كه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف فراواني در آن مي‌يافتند).

فلهذا، به اين نتيجه مي‌رسيم كه هر آنچه مخلوق خداست، چه از عالم تكوين و حقايق موجودات، و چه از عالم تشريع و اعتباريات، كوچك‌ترين اختلاف، تضاد و دوئيت در آن راه ندارد.

از جمله مخلوقات، (وجود انسان) است، انساني كه مورد احترام، اكرام و تفضل از ناحيه خدا قرار گرفته است، چرا كه لياقت دريافت آن‌ها را داشته، با اين كه مسلح به سلاح عقل، اعتقاد و ارادة راسخ بوده است، پس چه شده رمز هماهنگي و يگانگي در او يافت نمي‌شود؟ چگونه در زبان چيزي مي‌گويد و در قلب چيزي ضد آن را پرورش مي‌دهد؟ چه شده است كه در ظاهر، انساني وارسته با زباني نرم، جذاب و دلربا، ولي در باطن، دشمني خيره سر با زباني خشن با كمال تنفر و بيزاري؟!

آيا در خلقت خدا- العياذ بالله – نقصي وجود دارد؟ سبحان الله! نه اين چنين نيست، بلكه اين قسمت از ناهماهنگي مربوط به دايرة اراده و اختيار انسان است و به ذات و واقعيت وجودي او ارتباط ندارد. در قرآن كريم از اين ناهماهنگي در وجود انسان به (مرض) تعبير شده است و لذا در قرآن كريم بيست و چهار مرتبه ماده (مرض) تكرار شده كه ده مورد آن مربوط به (كسالت جسمي) است، ولي چهارده مورد آن مربوط به (كسالت و بيماري روحي) است كه در همه موارد آن اشاره به مرض قلبي نموده و حكايت مي‌كند از اين كه انسان در برخورد با معارف ديني و مذهبي، تسليم واقعيت‌ها نبوده و با آن‌ها از طريق علم و يقين برخورد نمي‌كندع بلكه بسياري از آنها را انكار نموده و پيوسته همراه با ظن، گمان، شك و ريب پيش مي‌رود و اصولاً جايگاه چنين حالتي تنها قلب و دل اوست و به همين خاطر، اسلام دل‌هاي چنين افرادي را همراه با مرض و بيماري معرفي نموده است و لذا مي‌نگريم كه «مقام معظم رهبري» فرمودند: در دل اين‌ها مرض بود، خودخواهي، شهوتراني، تكبر، نخوت، همه مرض است و در دل اين‌ها بود اما به تدريج زياد شد، انحراف از جاي كوچكي شروع مي‌شود، به تدريج زياد مي‌شود، مرض روحي هم همينطور است و يك فصل مهم از قرآن مربوط به اين‌ها است.

دسته دوم: كساني كه جزء مومنين بودند، اول كار هم هيچ نشانه‌اي از نفاق در اين ها نبود، ولي به مرور دچار يك عوارضي شدند، اين عوارض كار دستشان داد و آن‌ها را از پاي در آورد. در جسم سالمي يك زخم(يك خراش) كوچك ايجاد مي‌شود. بي مراقبتي مي‌كنند، چرك مي‌كنند، زياد مي‌شود. بايد انگشت را قطع كرد، بي توجهي مي‌كنند دست را چرك مي‌گيرد، و كم كم تمام بدن را فرا مي‌گيرد، همه چيز از يك خراش كوچك شروع شد.

آري، به همين خاطر است كه قرآن كريم براي منافقان، صفات و خصوصياتي را ذكر مي‌كند تا مردم كاملاً آن‌ها را بشناسند و هم (مرض) آن‌ها را در موارد مختلف آشكار مي‌سازد.

بيماري‌هاي قلبي و توجه به غربي گرايان

از جمله آثار اين (مرض قلبي) كه در منافقان وجود دارد و در بعضي موارد آشكار مي‌گردد، توجه به دشمنان دين است. قرآن كريم پس از آن كه مومنين را خطاب نمود به اين كه كوچكترين توجهي به يهود و مسيحيت نداشته باشيد و آن‌ها را دوست خود انتخاب نكرده و با آن‌ها هماهنگي ننماييد و حتي اگر كسي علاقه‌اي به آن‌ها داشته باشد، جزء آن‌ها محسوب شده و از زمره يهوديان و نصرانيان خواهد بود، سپس مي‌فرمايد:

(فَتَرَي اْلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَئِرَةٌ)[24]

مشاهده مي‌كني افرادي را كه در دل‌هايشان بيماري است در (دوستي با ) آنان بر يكديگر پيشي مي‌گيرند و مي‌گويند: مي‌ترسيم حادثه‌اي براي ما اتفاق بيفتد (و نياز به كمك آنها داشته باشيم).

بعضي از مفسران در مورد شأن نزول آيه فوق چنين نقل كرده‌اند كه بعد از جنگ بدر (عبادة بن صامن خزرجي) خدمت پيامبر (ص) رسيد و چنين ابراز داشت: من هم پيماناني از يهود دارم كه از نظر عده زياد و از نظر توانايي نيرومندند، اكنون كه آن‌ها ما را تهديد به جنگ مي‌كنند و حساب مسلمانان از غير مسلمانان جدا شده است، من از دوستي و هم پيماني با آنان برائت مي‌جويم، هم پيمان من تنها خدا و پيامبر اوست.

(عبدالله بن ابي) گفت : ولي من از هم پيماني با يهود برائت نمي‌جويم؛ زيرا از حوادث مشكل مي‌ترسم و به آن‌ها نيازمندم! پيامبر (ص) به او فرمود: (آنچه در مورد دوستي با يهود بر عباده مي‌ترسيدم بر تو نيز مي‌ترسم) و خطر اين هم پيماني براي تواز او بيشتر است)).

عبدالله گفت: چون چنين است من هم مي‌پذيرم و با آن‌ها قطع رابطه مي‌كنم، آيه فوق نازل شد و مسلمانان را از هم پيماني با يهود و نصارا بر حذر داشت.[25]

تفسير الميزان در اين خصوص، رواياتي را از تفسير (درّالمنثور) نيز نقل مي‌كند.[26]البته ناگفته نماند كه مراوده بين مسلمانان ويهود و نصارا در مكه به وجود نيامد، بلكه در اوايل هجرت به مدينه صورت گرفت و آيات مكي هيچ گونه در ارتباط با يهود سخن نمي‌گويد، بلكه در آيات مدني سخن از مراوده به ميان رفته است و با نصارا نيز در نيمه آخر ده سال توقف در مدينه ارتباط حاصل شد.

نكته مهم حايز اهميت اين است كه در اين آيه، سخن از برخورد يك نفر مسلمان با يك نفر يهود به دوصورت مطرح نيست، بلكه مطلب برخورد دو جريان و دو فرهنگ است كه با هم رو به رويند و ارتباط با آن‌ها و يا عدم ارتباط با آن‌ها بين همه مسلمانان، يهوديان ونصارا مربوط مي‌شود.

بيماري نفاق و علائم آن

نفاق بيماري جان و دل است و آيات قرآن اين نكته را تاكيد كرده است.

دل سالم از آن رو كه عرض خدا و حرم الهي است،[27]غير خدا در او راه ندارد، ولي دل بيمار جايگاه غير اوست. پر از هوي و هوس و عرش شيطان است. قران كريم صريحاً منافقان را بيمار دل مي‌داند:

(فِي قلُوبِهِم مَرَض)[28]

بيماري پر خطر نفاق مبتلايان به آن را دچار بزرگترين زيانها مي‌كند، چرا كه در آخرت تنها عامل نجات بخش قلب سليم است، نه قلب پر از هوي و هوس و محبت و علاقه به غير خدا،

يَومَ لا يَنفَعُ مالٌ و لا بَنونَ الّا مَن أَتَي اللهَ بِقَلبٍ سَليمٍ[29]

در آن روز مال و فرزندان سودي نمي‌بخشد، مگر كسي كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.

منافق كيست؟

رسول گرامي اسلام فرمود: سه خصلت از علامتهاي منافق است اول هنگامي كه خبري را مي‌گويد دروغ مي‌گويد دوم آنگاه كه به او اطمينان شود خيانت مي‌كند سوم وقتي وعده‌اي مي‌دهد تخلف مي‌كند در آيات قرآن و روايات اهليت نشانه‌هايي براي اين دشمن خطرناك بيان شده كه در يك جمع‌بندي به دونوع نفاق مي‌رسيم:

1-    نفاق اخلاقي كه نشانه‌هاي آن در احاديث دروغگويي خلف وعده و خيانت در امانت شمرده شده

2-    نفاق سياسي كه نتيجه و رشد يافته نفاق اخلاقي است.

نفاق اخلاقي خود فر و برخي اطرافيان را گرفتار انحراف مي‌كند اما نفاق سياسي كه در آيات قرآن مكرر از آن ياد شده بخش زيادي از جامعه را دچا رانحراف مي‌كند.

در اينجا به بيان نشانه‌هاي نفاق سياسي مي‌پردازيم.

آيات هشت تا چهارده سوره بقره به سيره رفتاري و گفتاري منافقين اشاره مي‌كند:

الف- ادعاي اصلاح درعين افساد

[صلاح و فساد هر فرد و جامعه‌اي بر طبق معيارهاي آن جامعه تعيين مي‌شود آنچه منافقين مي‌كنند هر چند در نظر آنها اصلاح به حساب مي‌ايد اما با معيارهاي اسلامي كاري جز فساد نيست همچون كساني كه در مقطعي از زمان به دنبال اصلاح جامعه اما مطابق با معيارهاي غربي بودند و هنوز نيز هستند در حاليكه ادعاي اسلام نيز مي‌كنند كار اين گروه مدعي اصلاحات جز افساد نبوده و نيست].

ب- تحقير ايمان مردم و تضعيف اعتقادات آنان

اين گروه خود را صاحب عقل و انديشه و خرد و دانش مي‌دانند و مردم را به خاطر تبعيت و اطاعت از فرامين خدا و پيامبر سفيه مي‌دانند اما قران خود اين گروه را سفيه واقعي معرفي مي‌كند كه در تشخيص حق از باطل اينقدر ناتوانند سوره انفال آيه چهل و نه نيز اشاره‌اي به اين معنا دارد توهين‌هايي كه در چند سال گذشته به مقدسات و اعتقادات مردم مي‌شد را مي‌توان نمونه‌هاي عيني رفتار منافقين دانست.

و اذا قيل لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون، الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون، و اذا قيل لهم امنوا كما امن الناس قالوا آنو من كما آمن السفهاء الا انهم هم السفهاء و لاكن لا يعملون

(11 و 12 و 13 بقره)

و چون به انان گفته شود در زمين فساد مكنيد، گويند ما همين اصلاح كننده‌ايم آگاه باشيد كه آنان همين مفسدند و ليكن نمي‌فهمند. و چون به آنان گفته شود ايمان آوريد چنانكه مردم ايمان آورده‌اندگويند: آيا ايمان آورديم چنانكه نابخردان ايمان آورده‌اند، آگاه باشيد آنان خود نابخردند وليكن نمي‌فهمند.

ترسيم چهره‌اي منافقين

مساله‌اي اصلي در اين آيات، ترسيم چهره‌ي منافقين است و عرض كرديم كه مقصود عمده از منافقين، عبارت است از آن جريان نفاق در جامعه‌ي اسلامي، يعني سخن بر سر اين نيست كه كسي ظاهر و باطنش با هم يكي نيست. اين البته يك بيماري است، اما اين آن چيزي نيست كه اين آيات با اين همه توجه و شدت به مقابله با آن برخاسته باشد، بلكه مقصود اين است كه در جامعه يك جريان خصومت و دستگاه توطئه‌اي زير پوشش دين و زير ظاهر ادعاي ايمان وجود دارد، كه اين آيات، با آن جريان مقابله مي‌كند و او را مي‌خواهد افشاء كند، در حقيقت يك گروه دشمني را مي‌خواهد ترسيم و چهره نگاري كند. و لذا آيات سيزده گانه‌اي كه اينجا هست، هر كدام از يك بعد بر شخصيت اين مجموعه‌ي زيان بخش خطرناك يك پرتوي از افشاگري مي‌اندازد و مي‌افشاند تا مؤمنين اشتباه نكنند و دشمن را بشناسد.

در آيه‌ي اول كه هفته گذشته خوانديم، صرفاً اين خصوصيت ذكر شده است كه اينها دروغ زن و دروو هستند، تا اين احساس را مؤمن پيدا كند كه آن مجموعه‌ي منافق كه غالباً شناخته شده هم نيستند ( اگر چه گاهي هم ممكن است جمعي از مؤمنين اينها را شناخته باشند) زيرا بار نمي‌روند، دروغ مي‌گويند و منافقند.

پس در آيه اول مقصود اين است كه نشان بدهد اين گروه به سخنشان و ظاهرشان اعتمادي نيست. نگاه نكنيد كه اينها مي‌گويند ما ايمان آورديم. در دل آنها چيز ديگري هست و اين خصوصيت محوري آنها كه دورويي و دروغ زني و نابرابر بودن ظاهر و باطن است و مورد اشاره قرار مي‌گيرد.

و در آيه دوم: خدعه گري آنها و تصميم آنها بر فريب مومنين و به تعبير آيه، فريب خدا مورد توجه قرار مي‌گيرد، فقط اين نيست كه ظاهر و باطن‌شان يكي نيست، بلكه درصدد فريب زني وخدعه هم هستند، مي‌خواهند با شما خدعه كنند و اين خدعه چيزي وراي آن دروغ زني است. يك وقت يك كسي صرفاً دروغي به شما مي‌گويد، اما يك وقت هست كه پشت سر اين دروغ يك فتنه‌اي هست و مي‌خواهد با خدعه و نيرنگ آن فتنه را تحقق ببخشد و اين چيز بزرگتري است.

البته اساس اين خصوصيت دوم بر خصوصيت اول استوار است، يعني دروغ زني آنها محور كار است، اما پشت سر اين دروغ زني يك خدعه گري وجود دارد كه اين، هوشياري بيشتري را مي‌طلبد، البته آن منافق فردي بعنوان يك خصوصيت فردي، اين دومي را ديگر ندارد و همان ظاهر و باطنش يكي نيست.

ويژگيهاي رواني منافقين

خودبزرگ بيني

از جمله نكاتي كه قرآن درباره روانشناسي منافقين و ويژگيهاي روحي- رواني آنها بيان مي‌كند، تكبر و خودبزرگ بيني آنهاست. كبر به معناي خود را بزرگ ديدن و حقير شمردن ديگران، از بزرگترين بيماريهاي رواني و منشأ انحرافات اخلاقي فراواني است. حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد:

ايّاكَ والكِبرَ فَإنَّه أَعظَمُ الذُّنوبِ و أَلئَمُ العُيوبِ.[30]

از كبر بپرهيز كه بزرگترين گناه و پست ترين عيب است.

اعظم الذنوب است، چراكه كبر منشاء كفر است. كفر ابليس برخاسته از كبرش بود. آنگاه كه به او دستور سجده بر آدم داده شد، خود را از او برتر ديد و سجده نكرد و با اين كار راه كفر در پيش گرفت:

أبي و استَكبَرَ و كانَ مِن الكافِرينَ[31]

(شيطان از سجده) سرباز زد و تكبر ورزيد و (به خاطر نافرماني و تكبرش) از كافران شد.

مخالفين انبيا با روحيه استكباري در برابر پيامبران مي‌ايستادند و آنها را تكفير، تحقير و آزار و اذيت مي‌نمودند و هنگامي كه دعوت به ايمان مي‌شدند، شعار آنها كه نشان از روحيه استكباري‌شان است، اين بود كه:

قالُوا ما أنتُم الّا بَشَرٌ مثِلُنا؛[32]

(كافران به فرستادگان الهي) گفتند: شما صرفاً انسانهايي مثل ما هستيد!

و نيز كبرالئم العيوب است؛ چون نشانه حقارت نفساني فرد متكبر است. آنكه خود بزرگ بين است، در خويش كمبودي احساس كرده و مي‌خواهد با كبر، آن نقصان خود را جبران كند. امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد:

ما مِن رَجُلٍ تَكَبَّرَ أَو تَجَبَّرَ الّا لَذَلَّةٍ وَ جَدَها في نَفسِه[33]

هيچ كس نيست كه تكبر ورزد يا زورگويي كند، مگر اينكه اين كار او برخاسته از ذلت و حقارتي است كه در خويش مي‌يابد.

طبق روايات در كبر دو بخش اساسي وجود دارد: تحقير مردم و تسليم ناپذيري در برابر حق، امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد:

الكِبرُ أَن تَغمَصَ النّاسَ و تُسفَهَ الحَقَّ؛[34]

كبر آن است كه مردم را تحقير كني و حق را ناچيز بشماري.

و از ديدگاه اخلاق اسلامي هر دو بخش آن به شدت مذموم است. تحقير ديگران حتي كساني كه به ظاهر جرمي مرتكب شده‌اند، از محرمات است. امام علي عليه السلام مي‌فرمايد:

إنَّ اللهَ تَبارك وتَعالي... أَخفي وَليَّه في عِبادِهِ فَلاتَستَصغِرونَ عَبداً مِن عَبيدَ اللهِ فُربَما يَكُون وَليَّه وأنتَ لا تَعلَمُ؛[35]

خداوند دوستان خاص خويش را بين بندگانش پراكنده كرده است. هيچ بنده‌اي از بندگان خدا را تحقير نكنيد، چرا كه شايد او از دوستان باري تعالي باشد و شما ندانسته او را تحقير كرده‌ايد.

در روايات ديگري از امام صادق عليه السلام نقل شده كه خدا مي‌فرمايد:

لِيأذَن بِحَربٍ مِنّي مَن أَذَلَّ عَبدي المُؤمِن:[36]

هر كس بنده مومني راذليل و حقير كند، آماده جنگ با من شده است.

حضرت امام خميني (ره) در باب امر به معروف كتاب تحرير الوسيله مي‌نويسد:نبايد آمر به معروف و ناهي از منكر خود را بي عيب و برتر از مرتكب گناه بداند، چه بسا كه كسي كه مرتكب گناه شده (ولو مرتكب كبيره) صفات خوبي داشته باشد كه خداوند آنرا دوست دارد و گناه خود بزرگ بيني آمر به معروف، موجب سقوط وي گردد. و چه بسا آمر و ناهي خود صفات زشتي دارد، كه خداوند آنرا مبغوض مي‌دارد، هر چند خود شخص به اين صفت زشت خويش علم نداشته باشد.

البته اين سخن به معناي ترك امر به معروف يا تعطيل اجراي حدود الهي نيست. بلكه بايد در ضمن تكريم و احترام انسان وحفظ منزلت ايماني، به امر به معروف يا اجراي حدود الهي اقدام كرد.

پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد:

إذا زَنَت خادِمُ أَحَدِكُم فَليَجلِدها الحَدَّ و لا يُعَيَّرها؛[37]

هر گاه كنيز يكي از شما زنا كرد، حد زنا بر او جاري كنيد، ولي عيبجويي و طعنه زني نكنيد.

بر همين اساس رسول خدا (ص) و اميرمومنان (ع) بارها و مرتكبين زناي محصنه را اعدام كردند؛ ولي پس از اجراي حد بطور محترمانه شخصاً بر پيكر آنها نماز ميت خواندند و از آبرو و شخصيت آنها دفاع كردند.[38]

نپذيرفتن حق نير در روايات فراواني در قالب مذمت مراء و جدال به غير احسن محكوم شده است. امام صادق (ع) مي‌فرمايد:

أَمّا الجِدالُ الَّذي بِغَيرِ الَّتي هِيَ أَحسَنُ أَن تُجادِلَ مُبطِلاً فَيُورِدَ عَليك مُبطلاً فَلا تَرُدَّه بِحُجَّةٍ قَد نَصَبها اللهُ ولكِن تَحجَد قولَه أو تَحجَد حَقّاً يُريدُ ذلك المُبطِل أَن يُعينَ بِه با طِلَه فَتَجحَد ذلك الحقَّ مَخافَةَ أَن يَكونَ عَليك فيهِ حُجَّةٌ،[39]

جدال به غير شيوه ينكو آن است با فردي كه ناحق است بحث كني، با او از راه حجت و منطق و برهان خدايي وارد بحث نشوي وليكن قولش را انكار كني و يا حق او را انكار كني، از ترس آنكه مبادا با آن برباطلش كمك گيرد.

در قرآن و روايات حق پذيري مورد تأكيد قرار گرقته و از جمله صفات مؤمنين و بندگان خدا، حق پذيري آنها دانسته شده است:

فبَشَّر عِبادِ الَّذينَ يَستَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ أَحسَنَه؛[40]

پس بندگان مرا بشارت ده، همانها كه سخنان را مي‌شنوند و از بهترين آنها پيروي مي‌كنند.

پذيرش حق و تسليم در برابر آن از صفات مومنان و نقطه مقابل كبر مي‌باشد:

طَلَبتُ الخُضُوعَ فَما وَجَدتُ إلّا بِقَبُولِ الحَقَّ، اقبَلُو الحَقَّ فإنَّ قَبُولَ الحقَّ يَبعُدُ مِن الكِبرِ[41]

دنبال (عاملِ) خضوع گشتم و آن را جز در حق پذيري نيافتم، حق پذير باشيد كه اين حالت، شما را از كبر دور مي‌كند.

براساس آيات قرآن، از صفات منافقين تكبر آنهاست.

وإذا قيلَ لَهُم تَعالَوْا يَستَغفِر لَكُم رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُئُوسَهُم و رَأَيتَهُم يَصُدُّونَ و هُم مُستَكبِرونَ،[42]

وقتي به آنان (منافقان گفته مي‌شود بيائيد تا پيامبر خدا برايتان استغفار كند، سرهاي خود را متكبرانه گردانده و آنان را مي‌بيني كه با تكبر روي گردان مي‌شوند.

و إذا قيلَ لَه اتَّقِ اللهَ أَخَذَتهُ العِزَّةُ بِالإثمِ![43]

هنگامي كه به آنها گفته مي‌شود: تقوا پيشه كنيد، (لجاجت آنها بيشتر ميظشود) و لجاجت وتعصب آنها را به گناه بيشتر مي‌كشاند.

و إذا قيلَ لَهُم لا تُفسِدوا فِي الأَرضِ قالُوا إنَّما نَحنُ مُصلِحونَ[44]

هنگامي كه به آنان گفته مي‌شود در زمين فساد ايجاد نكنيد مي‌گويند: كار ما تنها اصلاحاست.

قرآن به وجود هر دو جلوة كبر (تحقير مردم- حق ناپذيري) در منافقين تصريح مي‌كند. آنها خود را اهل فهم دانسته وديگران را سفيه مي‌دانند و بدينوسيله مردم را تحقير مي‌كنند.

و إذا قيلَ لَهُم آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا أَنُؤمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ:[45]

آنگاه كه به آنها گفته شود: ايمان (واقعي ) بياوريد همانطوري كه عده‌اي از مردم ايمان آورده‌اند، مي‌گويند: آيا مانند ابلهان، ايمان بياوريم؟!

براي تصوير حق ناپذيري منافقين، خداوند آنها را به چوبهاي خشك تشبيه كرده است:

كَأَنَّهُم خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ؛[46]

گويا چوبهاي خشكي هستند كه به ديوار تكيه داده شده‌اند!

ترس

دومين نكته قرآن پيرامون روانشناسي منافقين، تذكر مساله ترس فوق العاده آنهاست. اصولاً شجاعت و ترس ريشه در ايمان دارد، جايي كه ايمان وجود دارد، شجاعت هم هست. امام باقر (ع) مي‌فرمايد:

لايَكُونُ المُؤمِنُ جَباناَّ؛[47]

مؤمن ترسو نيست.

قرآن در توصيف مؤمنان مساله شجاعت آنها و نهراسيدن از قدرتهاي مادي را مورد تصريح قرارمي‌دهد:

... وأَنَّ اللهَ لا يُضيعُ أَجرَ المُؤمِنينَ الَّذينَ استَجابُوالِلّهِ و الرَّسُولِ مِن بَعدِ ما أَصابَهُم القَرحُ لِلَّذينَ أَحسَنُوا مِنهم و اتَّقَوْا أَجرٌ عَظيمٌ الَّذينَ قالَ لَهُم النّاسُ إنَّ النّاسَ قد جَمَعُوا لَكُم فَاخشَوْهُم فَزادَهُم ايماناً و قالُوا حَسبُنَا اللهُ و نِعمَ الوَكيلُ،[48]

... خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نمي‌كند (نه پاداش شهيدان و نه پاداش مجاهداني كه به شهادت نرسيدند)، آنها كه دعوت خدا و پيامبر را، پس از آن همه جراحاتي كه به ايشان رسيد، اجابت كردند (وهنوز زخمهاي ميدان احد التيام نيافته، به سوي ميدان حمراء الاسد حركت نمودند). براي كساني از آنها كه نيكي كردند و تقوا پيش گرفتند، پاداش بزرگي است. اينها كساني بودند كه (بعضي از )مردم به آنان گفتند: مردم (= لشكر دشمن) براي (حمله به) شما اجتماع كرده‌اند. از آنها بترسيد! اما اين سخن برايمانشان افزود و گفتند: خدا براي ما كافي است و او بهترين حامي ماست.

شجاعت از صفات مؤمنان راستين است، اما از آنجا كه منافقين بهره‌اي از ايمان ندارند و توكل واعتماد بر قدرت لايزال و بيكران الهي برايشان مفهومي ندارند، همواره از قدرتهاي موجود در هراسند، مخصوصاً در ميدان جنگ كه عرصه شجاعت بوده و پاي جان باختن و ايثار در كار است، همواره فراري هستند و تنها از دور نظاره گر نتيجه مبارزه هستند:

فإذا جاءَ انخَوفُ رَأَيتَهُم يَنظُرُون إليكَ تَدُور أَعيُنُهُم كَالَّذي يُغشي عَليهِ مِن المَوتِ:[49]

هنگامي كه (لحظات بحراني و) ترس پيش آيد، مي‌بيني آن چنان به تو نگاه مي‌كنند و چشمهايشان در حدقه مي‌چرخد كه گويي مي‌خواهند قالب تهي كنند.

آيات 8 تا 35 سوره احزاب به  تحليل جنگ سخت احزاب و تحليل مسائل آن اختصاص دارد. در ضمن اين آيات شش بار سخن از صداقت به ميان آمده و در كنار آن مساله ترس عده‌اي نيز بيان شده است؛ چون جنگ احزاب با شرايط خاص آن، محك خوبي براي شناخت صداقت ايمان مؤمنين و افشاي ادعاي دروغين منافقين در ايمان آوردن بود.

از صادقين در ايمان در آيه 23 و 24 ياد شده است:

مِن المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَليه فمِنهُم مَن قَضي نَحبَه و مِنهُم مَن يَنتَظِر و ما بَدَّلُوا تَبديلاً لِيجزِيَ اللهُ الصّادِقينَ بِصدِقِهِم و يُعَذَّبُ المُنافِقينَ إن شاءَ أَو يَتُوبُ عَليهِم إنَّ اللهَ كانَ غَفُوراً رَحيماً،

در ميان مؤمنان مرداني هستند كه بر سر عهد‌ي كه با خدا بستند، صادقانه ايستاده‌اند. بعضي پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند) و بعضي ديگر در انتظارند، و هرگز تغيير و تبديلي در عهد و پيمان خود ندادند. هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صداقتشان پاداش دهد و منافقان راهر گاه اراده كند، عذاب نمايد يا (اگر توبه كنند)، توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است.

از اين دوآيه استفاده مي‌شود كه معناي صداقت در ايمان، آمادگي براي جهاد در راه دين تا شهادت است. عده‌اي به شهادت دست يافتند و عده‌اي هم گرچه به اين فوز بزرگ‌ نرسيدند؛ اما با شجاعت و شهامت همچنان آمادگي و انتظار آن را دارند.

در آيه 20 همين سوره، به زيبايي، دلهره و ترس منافقين از حضور در ميدان نبرد ترسيم شده كه قبلاً آيه و ترجمه آن نقل شد.

دلهره و اضطراب

يكي ديگر از ويژگيهاي رواني منافقين دلهره و اضطراب است. چون ظاهر آنها با باطنشان متفاوت است، همواره از اين نگران هستند كه اسرار باطني آنها افشا شده و چهره واقعي شان شناخته شود. هر كس به نوعي خيانت كرده يا اعمالي انجام داده باشد كه از افشاي آن مي‌ترسد، دچار دلهره و اضطراب است. در عربي اين مثل مشهور است كه: الخائن خائف- خائن ترسو است.

از سويي ديگر چون منافقين ايمان ندارند، اعتقاد به آينده‌اي اميدوار كننده و درخشان ندارند و از عاقبت كار خويش در هراسند، بخلاف مؤمنين كه به خاطر ياد الهي و ايماني كه دارند، كانون اطمينان و آرامش هستند:

أَلا بِذِكرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ[50]

دلها با ياد خدا آرام مي‌گيرد.

منافقين چون خائن‌اند، به وادي دلهره و اضطراب كشيده مي‌شوند و هر نداي افشاگرانه يا تهديد كننده‌اي را عليه خود مي‌پندارند:

يَحسَبُون كُلَّ صَيحَةٍ عَليهِم[51]

هر فريادي را عليه خود مي‌پندارند.

تلاش مداوم منافقان آن است كه خود را به هر طريقي در صف مؤمنان داخل كنند و به آنها اطمينان دهند كه مومن هستند. اما هميشه اين نگراني را هم دارند كه مبادا رسوا شوند:

و يَحلِفُونَ بِاللهِ إِنَّهُم لَمِنكُم و ما هُم مِنكُم و لكِنَّهُم قَومٌ يَفرُقُونَ[52]

به خدا سوگند مي‌خورند كه آنها از شما هستند، در حاليكه از شما نيستند. آنها كساني هستند كه به شدت مي‌ترسند.

به دليل ترسشان، هر گاه آيه جديدي نازل مي‌شد ( مخصوصاً در اوج فعاليت منافقين)، آنها از اين مي‌ترسيدند كه مبادا توسط وحي اسرارشان فاش شود. اين نكته مورد تصريح قرآن كريم است و قرآن تاكيد مي‌كند كه مسير نفاق پايان خوشي ندارد و هر چند بتوانند چند روزي باطن خويش را مخفي كنند، اما عاقبت رسوا خواهند شد:

يَحذَرُ المُنافِقونَ أَن تُنَزَّلَ عَليهِم سورَةٌ تُنَبَّئُهُم بِما في قُلُوبِهِم قُل استَهزَئُوا إنَّ اللهَ مُخرِجٌ ما تَحذَرونَ[53]

منافقان از آن بيم دارند كه سوره‌اي بر ضد آنان نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: استهزاء كنيد. خداوند آنچه را از ان بيم داريد آشكار خواهد كرد.

لجاجت

چهارمين ويژگي رواني منافقين، لجاجت آنهاست. لجاجت يك بيماري روحي و از موانع عمده معرفت صحيح است. در معرفت شناسي به اين نكته تصريح شده كه برخي رذايل اخلاقي باعث مي‌شود انسان به حقيقت دست نيابد كه از جمله آن رذايل، تعصب بيجا و اصرار بي دليل بر نظر خاص و آرزوهاي باطل است.[54]

امام علي (ع) در دو حديث زير صريحاً اين نكته را بيان مي‌فرمايند كه انسان لجوج واقع بين نخواهد بود:

اللَّجاجَةُ تَسُّلُ الرَّأيَ؛[55]

لجاجت رأي صواب رااز بين مي‌برد.

اللَّجوُجُ لا رَأيَ لَه؛[56]

 شخص لجوج نظر صحيح ندارد.

كسي كه در وادي لجاجت باشد، صاحب نظر نخواهد شد، چرا كه لجاجت پرده‌اي ضخيم بر بينش او مي‌كشد و به همه حقايق از ديدگاه و منظر خاص خودمي‌نگرد. چنين انساني علي رغم در اختيار داشتن ابزارهاي حق شناسي و علي رغم روشني حق، به آن نخواهد رسيد.

منافقين چون هدف اساسي‌شان رسيدن به آمال و آرزوهاي خويش و گام برداشتن در مسير باطل است، هرگز به حق دست پيدا نمي‌كنند.

امام علي (ع) مي‌فرمايد:

من كانَ غَرَضَه الباطِلُ لَم يُدرِك الحَقَّ و لَوكانَ أَشهَر مَن الشَّمسِ؛[57]

كسي كه هدف اصلي‌اش باطل باشد، هرگز به حق نخواهد رسيد، هر چند حق روشنتر از روز باشد.

قرآن براي بيان حالت لجاجت منافقين، آنها را اينگونه توصيف مي‌كند:

صُمٌّ بُكمٌ عُميٌ فَهُم لا يَرجِعُونَ؛[58]

آنها كر و لال و گنگ‌اند و لذا (از راه خطا) باز نمي‌گردند.

لجاجت آنها سبب شده نشنوند آنچه بايد بشنوند، نبينند آنچه بايد ببيند و نگويند آنچه بايد بگويند. با اينكه چشم و گوش وزبان را، كه ابزار انسان متعادل براي ادراك صحيح است، در اختيار دارند، اما لجاجت آنها باعث شده كه از اين نعمتهاي عظيم بي بهره باشند و در وادي جهالت سرگردان شوند.

كر و كور و گنگ بودن منافقين اختصاصي به آخرت ندارند، بلكه در همين دنيا نيز اينگونه‌اند و كر و كوري و گنگ شدن آنها در قيامت، تجسّم حالاتشان در همين دنياست.

در آيه 179 سورة اعراف مي‌خوانيم:

لَهُم قُلُوبٌ لا يَفقَهُونَ بِها و لَهُم أَعيُنٌ لا يُبصِرُونِ بِها و لَهُم آذانٌ لا يَسمَعُونَ بِها؛

آنها دلهايي= (= عقلهايي) دارند كه با آن (انديشه نمي‌كنند و ) نمي‌فهمند و چشماني كه با آن نمي‌بينند و گوشهايي كه با آن نمي‌شنوند.

با استناد به آيه فوق با اطمينان مي‌توان گفت آنها در همين دنيا، بر اثر لجاجتي كه دارند، شنوايي و بينايي صحيح براي درك حق و زبان گويا براي بيان آن ندارند و پيوسته در ورطة باطل غوطه ورند.

نتيجه آنكه: منافذ فهم منافقين بر اثر لجاجتي كه دارند بسته مي‌شود، قرآن كريم از اين حالت با تعبير (طبع قلوب) ياد مي‌كند:

طَبَعَ اللهُ عَلي قُلُوبِهِم فَهُم لا يَعلَمُونَ[59]

خداوند بر دلهاي آنها مهر زده، در نتيجه آنها نمي‌دانند.

فطُبِعَ عَلي قُلُوبِهِم فَهُم لا يَفقَهُونَ؛[60]

مهر بردلهاي آنها زده شده، پس آن حقيقت را درك نمي‌كنند.

مهري بر قلبشان زده شده كه سبب مي‌شود شنواي حرف حق نباشند و حق ناپذيري روش هميشگي شان باشد. البته واضح است كه زمينه طبع قلوب را خودشان فراهم كرده‌اند و مهر شدن دلهايشان، نتيجه كار خود آنهاست.

سستي در معنويت

خصوصيت رواني ديگري كه قرآن درباره منافقين بيان مي‌كند ، سستي آنها در معنويت است.

ضعف بينش اين عده باعث مي‌شود براي مردم بيش از خداوند حريم قائل شوند. منافقين ايمان محكمي ندارند، لذا به قدرتهاي غيبي و معنوي نيز اعتقاد راسخي ندارند و تمام حيا و ترسشان از قدرتهاي ظاهري است. از مردم حيا مي‌كنند، اما از خدا حيا ندارند، چون خود را در محضر الهي نمي‌دانند و خدا را فراموش كرده‌اند:

يَستَخفُونَ مِن النّاسِ و لا يَستَخفُونَ مِن اللهِ و هُوَ مَعهُم إذ يُبَيَّتٌونَ ما لا يَرضي مِن القَولِ و كانَ اللهُ بِما يَعملُونَ مُحيطاً؛[61]

اعمال زشت خود را از مردم پنهان مي‌دارند (از مردم حيا مي‌كنند)، اما از خدا پنها نمي‌دارند (از او حيا نمي‌كنند)، در حالي كه خداوند در مجالس شبانه آنچناني، كه سخناني مي‌گفتند كه خدا راضي نيست، با آنها بود و خدا به آنچه عمل مي‌كنند، احاطه دارد.

اگر در ظاهر هم به عبادتي بپردازند يا ظواهر اسلامي را رعايت كنند، فقط براي جلب توجه و اعتماد مردم است و عبادتشان از هر گونه محتوا و معنويتي خالي است.

إنَّ المُنافِقينَ... إذا قامُوا إلَي الصَّلوةِ قامُوا كُسالي يُرائُونَ النّاسَ و لايَذكُرُونَ اللهَ الّا قَليلاً؛[62]

منافقين هنگامي كه به نماز بپردازند، با كسالت بر مي‌خيزند و در برابر مردم ريا مي‌كنند و خدا را جز اندكي ياد نمي‌كنند.

و لا يَأتُونَ الصَّلوةَ إلاّ و هُم كُسالي؛[63]

نماز به جا نمي‌آورند جز با كسالت.

گرچه در دو آيه فوق كسالت و رياي منافقين در نماز بيان شده است، اما مرحوم علامه طباطبايي (قدس سره) در تفسير الميزان مي‌فرمايد: صلاة در قرآن سمبل همة معنويات است. با توجه به اين نكته مفهوم اين دو آيه اين است كه منافقين نسبت به همة عبادات و معنويات بي حال هستند و نشاط روحيِ مؤمنين نسبت به عبادات را ندارند.

البته در برخي ديگر از آيات قرآن، سستي و بي معنويت بودن منافقين در ساير عبادات نيز بيان شده است، بعنوان مثال در ذيل آيه 54 سوره توبه آمده:

و لا يُنفِقُونَ الاّ و هُم كارِهُونَ؛

انفاق نمي‌كنند مگر با كراهت.

اين آيه صراحتاً بيان مي‌كند كه انفاقِ آنها هم مخلصانه نيست. آيه 47 سورة انفاق نيز، حركت آنها را در صف مبارزان براي جهاد، ريا كارانه دانسته و مسلمانان را از اين عمل منافقانه بر حذر مي‌دارد:

و لاتَكُونُوا كالّذينَ خَرَجُوا مِن ديارِ هِم بَطَراً و رِئاءَ النّاسٍ؛

مانند كساني نباشيد كه از روي هوي پرستي و غرور و خودنمايي در برابر مردم از سرزمين خود (به سوي ميدان بدر) بيرون آمدند.

در هر صورت كساني كه تظاهر به دين را وسيله‌اي براي قدرت طلبي و رسيدن به آرزوهاي شيطاني قرار داده‌اند، در رفتار و گفتارشان روح حقيقيِ دينداري يافت نمي‌شود و عبادات را براي خودنمايي و با كسالت انجام مي‌دهند.

هوا پرستي

ويژگي ديگري كه قرآن براي منافقين بيان مي‌كند، هواپرستي آنهاست. منافقين به جاي تسليم در برابر حق و تبعيت از عقل و نقل، تابع اميال و هواهاي شيطاني خويش هستند. به علت اعتقادات سست و اهداف شومي كه دارند، خداپرستي و حق محوري برايشان مفهومي ندارد. آنها هواپرست و خود محورند:

أُوْلئِك الَّذينَ طَبَعَ اللهُ عَلي قُلُوبِهِم و اتَّبَعُوا أَهوائَهُم؛[64]

آنها كساني هستند كه خداوند بر دلهايشان مهر نهاده و از هواي نفسشان پيروي كرده‌اند.

كبر و خود بزرگي بيني يكي از نمودهاي هوي پرستي است كه قبلاً بخش مستقلي به آن پرداخته شد. دو نمودِ آشكار هواي پرستي، رياست طلبي و دنيا گرايي است كه در منافقين وجود دارد. حب مال و مقام، خود يكي از عوامل تثبيت و رشد ريشه‌هاي نفاق در دل آنهاست.

پيامبر اسلام (ص) مي‌فرمايد:

حُبُّ الجاهِ و المالِ يُنبِتانِ النَّفاقَ كَما يُنبِتُ الماءُ البَقلَ؛[65]

محبت رياست و مال دنيا، نفاق را در دل مي‌روياند، آنچنانكه آب سبزي را.

روشن است رياستي مذموم خواهد بود كه مقصد و هدف اصلي شخص باشد، اين همان رياست طلبي است كه بزرگترين خطر براي دين افراد است.

نقل مي‌كنند كه در حضور امام رضا (ع) از كسي نام برده شده و گفتند: اورياست طلب است. حضرت فرمود:

ما ذِئبانِ ضارِيانِ في غَنَمٍ قد تَفَرَّقُ رُعاؤُها بِأَ ضَرَّ في دينِ المُسلِمِ مِن الرّياسَةِ؛[66]

خطر دو گرگ خونخوار در بين گله‌اي كه بي چوپان است، بيشتر از خطر رياست طلبي براي دين مسلمان نيست.!

اما مال و رياستي كه براي تامين زندگي خود و خانواده، خدمت به خلق و ابزار اقامه حق و از بين بردن باطل باشد، نه تنها مذموم نيست، بلكه عين آخرت و قدم گذاشتن در مسير عبادت است و گاهي تحصيل آن واجب خواهد شد.

حضرت علي (ع) با اشاره به كفش پر وصله وبي ارزش خويش، خطاب به ابن عباس مي‌فرمايد:

واللهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِليَّ مِن إِمرَتِكُم الاْ أَن أُقيمَ حَقّاً أَو أَدفَع باطِلاً:[67]

به خدا سوگند همين كفش بي ارزش برايم از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه با اين حكومت، حقي را بر پا دارم و يا باطلي را از بين ببرم.

بر همين اساس در اسلام، تلاش براي امر معاش خود و خانواده، همرديف جهاد در راه خدا دانسته شده:

الكادُّ عَلي عَيالِهِ كَالمُجاهِدِ في سَبيلِ اللهِ؛[68]

كسي كه براي تامين عائله‌اش تلاش مي‌كند، مانند مجاهد في سبيل الله است.

خدمت به ديگران نيز، در رديف بهترين كارها شمرده شده است:

خَيرُ النّاسِ أَنفَعُهُم لِلنّاسِ[69]

بهترين مردم كسي است كه بيشترين فايده براي مردم داشته باشد.

اما هدف منافقين صرفاً دستيابي به قدرت و مال و مقام دنياست، نه خدمت به ديگران، و براي رسيدن به اين هدف پستِ خويش، حاضرند همة ارزشهاي اسلامي و انساني را زير پا بگذارند.

بيماري عبدالله بن ابيّ ، رئيس منافقين مدينه، آن بود كه ديد با حضور پيامبر در مدينه برج و باروري رياست او به هم ريخت و همه خيانتهاي او عليه پيامبر و مسلمانان براي رسيدن به رياست از دست رفته بود.

دنيا طلبي شديد منافقين در آيات قرآن به خوبي ترسيم شده است. در موارد فراواني قرآن اين نكته را بيان مي‌كند كه منافقين گرچه حضور فعالي در ميدان جنگ نداشته‌اند، اما به محض پايان جنگ در صحنة تقسيم غنايم حاضر مي‌شدند و حق خود را از اموال بدست آمده طلب مي‌كردند.

بخشي از اين آيات را در بحث فرصت طلبي منافقين آورده‌ايم.

توجيه گناه

قبلاً اشاره شد كه تمام تلاش منافقين، مخفي كردن باطن و نيت پليدشان است و با ظاهر سازي و قسمهاي دروغين پيوسته درصددند خود را در صف مؤمنان راستين قرار دهند، درصدر اسلام نيز چنين بود، اما هميشه نمي‌توانستند باطن خود را مخفي كنند و گاهي كارهايي از آنها سر مي‌زد كه مؤمنان نسبت به ايمان واقعي آنها در ترديد مي‌افتادند. منافقين در اينگونه موارد براي آنكه از چشمها نيفتند واعتماد مسلمانان از آنها سلب نشود، درصدد توجيه عامه پسند كردار زشتِ خود و گناهانشان برمي‌آمدند.

فكَيفَ إذا أَصابَتهُم مُصيبَةٌ بِما قَدَّمَت أَيديهِم ثُمَّ جاؤُوكَ يَحلِفُونَ بِاللهِ إِن أَرَدنا الاّ إحساناً و تَوفيقاً أُوْلئكَ الَّذينَ يَعلَمُ اللهُ ما في قُلُوبِهِم فأَعرِض عَنهُم و عِظهُم و قُل لَهُم في أَنفُسِهِم قَولأ بَليغاً،[70]

چگونه وقتي آنها (منافقين) به خاطر اعمالشان گرفتار مصيبتي مي‌شوند، به سراغ تو مي‌آيند. سوگند به خدا ياد مي‌كنندكه منظور ما (از بردن داوري نزد ديگران) جز نيكي كردن و توافق (ميان طرفين نزاع) نبوده است؟! آنها كساني هستند كه خدا آنچه را دردل دارند، مي‌داند. از (مجازات) آنها صرف نظر كن و آنها را اندرز ده و با بياني رسا نتايج اعمالشان را به آنها گوشزد نما.

صحنة جهاد و مبارزه بادشمن يكي از مياديني است كه منافقين از حضور در آن هراس دارند و با بهانه تراشيهايي، شركت نكردن در جهاد را توجيه مي‌كنند. در آيه زير بهانة يكي از منافقين براي عدم شركت در جنگ تبوك نقل شده است:

و مِنهُم مَن يَقُولُ ائْذِن لي و لا تَفتِنّي أَلا فِي الفِتنَةِ سَقَطُوا و إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ[71]

اجازه ده (تا در جبهه شركت نكنيم) و ما را به گناه نيفكن. آگاه باشيد آنها (هم اكنون) در گناه سقوط كرده‌اند. و جهنم، كافران را دربرگرفته است.

در شأن نزول اين آيه آمده كه: يكي از بزرگان قبيله- كه از سران منافقين بود- از رسول خدا اجازه خواست تا در جنگ تبوك شركت نكند و بهانه‌اش اين بود كه اگر چشمم به زنان رو مي‌بيفتد، فريفته شده وبه گناه مي‌افتم. حضرت به او اجازه داد تا در مدينه بماند. پس از آن اين آيه نازل  شد و باطن او افشا شد و خدا او را به خاطر عدم شركت در جنگ گناهكار و در فتنه افتاده دانست[72].

بهانة عده ديگري از آنها براي عدم شركت در جنگ احزاب، ايمن نبودن محل زندگي‌شان بود. خداوند در قرآن ضمن نقل اين توجيه به افشاي آنها پرداخته وهدف اصلي آنها را فرار از جنگ معرفي مي‌كند:

و يَستَأذنُ فَريقٌ مِنهُم النَّبيَّ يَقولُونَ إنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ و ما هِيَ بِعَورَةٍ إن يُريدونَ الاّ فِراراً؛[73]

گروهي از آنها (منافقين) از پيامبر اجازه بازگشت مي‌خواستند و مي‌گفتند: خانه‌هاي ما بي حفاظ است. در حاليكه بي حفاظ نبود. آنها فقط مي‌خواستند (از جنگ ) فرار كنند.

در هر صورت توجيه گناه، خود گناه بزرگتري است كه منافقان مرتكب مي‌شوند. گرچه در برخي موارد ممكن است عده‌اي از مؤمنان ساده و زود باور را فريب بدهندن، اما از اين غافلند كه خداوند از تمام آنچه در دل مخفي مي‌كنند، آگاه است و در اين دنيا آنها را رسوا و در آخرت ، به عذاب دوزخ گرفتار خواهد كرد.

اين نكته قابل ذكر است كه توجيه گري منافقين، منحصر در عرصه مسائل فردي نيست، بلكه در ميدان مسائل اجتماعي ، سياسي و فرهنگي نيز به توجيه اقداماتِ خويش مي‌پردازند كه در جاي خود قابل بحث و بررسي است.

3-   صفات منافقین در قرآن

صفات منافقين قابل حصر نمي‌باشد بلكه آنهايي كه شيوع دارند و اينجانب نسبت به تلاش خويشتن آنها را جمع آوري نموده‌ام موارد زير مي‌باشند.

قرآن نخستين نشانه نفاق را چنين بيان مي‌فرمايد:

1-             دروغگويي صريح و آشكار اذا جاءك المنافقون قالو تشهدانّك لرسول الله و الله يشهد انك الرسوله واللهُ يشهد انّ المنافقين لكاذبون  خلاصه آنها شهادت مي‌دهند كه تو رسول خدا مي‌باشي در حاليكه خداوند شهادت مي‌دهد كه آنها دروغ و كذب مي‌گويند.[74]

2-             استفاده از سوگندهاي دروغين براي گمراه ساختن مردم . اتّخذوايمانهم جنّةً فَصَدّوا عن سبيل الله.آنها با سوگندهايشان را سپر قرار داده اند تا مردم را از ياد خدا باز دارند. [75]

3-             عدم درك واقعيات ، بر اثر رها كردن آئين حق بعد از شناخت آن، ذلك بالّهم آمنوا ثمّ كفروا فَطُبِعَ علي قلوبِهم فهم لا يفقهون. و تمام اينها بخاطر آن است كه نخست ايمان آوردند سپس كافر شدند لذا برلبهاي آنها مهر نهاده شده و حقيقت را درك نمي‌كنند.[76]

4-             داشتن ظاهري آراسته و تهي بودن باطن و اذا اليتهم تعجبك احسامهم هنگامي كه آنها را مي‌بيني جسم و قيافه آنها تو را در شگفتي فرو مي‌برد.[77]

5-             بيهودگي در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حقّ همچون يك قطعه چوب خشك. كانّهم خشبُ مسندةٌ. گويي چوبهاي خشكي هستند.

6-             بدگمان و ترسو از هر حادثه به خاطر خائن بودن يحسبون كُلُّ صيحةٍ عليهم. هر فريادي از هر جا بلند شود بر ضد خود مي‌پندارند.

7-             حق را به استهزاء مي‌گيرند. و اذا قيل لهم تعالَوا يستغفِر لكم رسولُالله لوّوا دُئوٌسَهمُ هنگامي كه به آنها گفته مي‌شود بياييد تا رسول خدا براي شما استغفار كند سرهاي خود را از روي استهزاء تكان مي‌دهند.

8-             فاسق و گناهكارند: ان اللهَ لا یهدي القوم الفاسقين خداوند خاسقان را هدايت نمي‌كند.

9-             خود را مالك همه چيز مي‌دانند. همِ الذين يقولون لا تنفقوا علي من عند رسول الله حتي انِفظوا آنها كساني هستند كه مي‌گويند آنهايي كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند.

10-        خود را عزير و ديگران را ذيل مي‌شمارند. لينمرجنَّ الاعزّ منها الاذلّ

11-        خود را اصلاح‌گر مي‌دانند و اذا قيل لهم تفسدوا في الارض قالو انما نحن مصلحون[78] و اگر به آنها گفته شود فساد نكنيد در روي زمين مي‌گويند اصلاح گر هستيم و مصلح.

12-        الا انّهم هم المفسدون . مي‌گويند ما هم دين داريم ما هم مذهبي هستيم و منظور آنها از اصلاح مطلب ديگر مي‌باشد. آنها معتقدند مجازاتهاي سخت مثل بريدن دست و اندام و اجراي احكام الهي باعث فساد و خشونت و زشت است اما از نظر ما عدم اجراي حدود الله زشت و فساد مي‌باشد.

13-        خلف وعده مي‌كنند. در حديثي از پيامبر اكرم (ص) مي‌خوانيم ثلاث من كنْ فيه كان منافقاً و ان صام و صلي و زعم انه مسلمٌ من اذا لئتمن خان و اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف (سه خصلت هست كه هركس داشته باشد منافق است هر چند نماز بخواند و روزه بگير و خود را مسلمان بداند:

1-    هر كسي كه امين بدانی خيانت كند.

2-    به هنگام سخن گفتن دروغ گويد

3-    و زمانيكه وعده مي‌دهد خلف وعده كند.

نشانه منافقان در سورة نساء

1-             منافقان آدمان دورويي هستند (الّذين يتَربصون بكُم. فان كان لكُم فتحٌ مِن اللهَّ قالوا. آلم نكنْ معكُمْ. و ان كان للكافرين نصيبٌ قالو اَلَمْ نَسَتحوِذُ عليِكُم و نمنعكُم مِن المؤمنين )منافقان كساني هستند چشم به راه  و در كمين شما، اگر از جانب خدا فتح و پيروزي نصيب شما شود مي‌گويند مگر ما با شما نبوديم و اگر پيروي نصيب كافران شود مي‌گويند مگر ما نبوديم كه بر شما دست يافتيم و پيروز شديم از گزند مومنان نسبت به شما جلوگيري مي‌كرديم.

2-             منافقان مي‌خواهند خداوند را بفريبند. اِنّ المنافقون يُخدعون اللهَ و هو خدِعُهم منافقون كساني هستند كه مي‌خواهند خدا را فريب بدهند در حاليكه خداوند فريبشان را به خودشان باز مي‌گرداند.

3-             و اذا قاموا الي الصلاة قاموا كسالي  و زماني كه به نماز مي‌ايستند با كسالت و دلسردي نماز مي‌خوانند.

4-             یُرآئون (در برابر مردم و يا خودنمايي مي‌كنند)

5-             و لا يذكرون اللهَ الاّ قليلاً (خدا را جز اندكي ياد نمي‌كنند)

6-             مُذبذبين بين ذلك لا الي هو لاء و لا الي هو لاء. (آنان در ميان دو قطب وايمان ، كفر دچار ترديدند نه به سوي اين دسته‌اند و نه به سوي آن دسته.

7-             و مَنْ يُضل الله فَلَن تجدله بسيلً آنان راه خدا را گم كرده‌اند و هر كه در راه خدا کم کند راه حل براي رهايي ندارند.

 

عوامل نفاق

1-             امول و فرزندان . يا ايّها الذين آمنوا لا تُلهِكُم اَموالكُم و لا اولادُ كُم عَن ذكِرالله. اي كساني كه ايمان آورده‌ايد امول و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند.

2-             به ياد مرگ نبودن. فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعةً و لا يستقدمون هنگامي كه مرگ آنها رسد نه يك ساعتي تاخير مي‌شود و نه مقدم مي‌شود و تا پس ياد مرگ ما را از گناهان باز مي‌دارد.

4-خطر منافقان بيشتر از ساير افراد است

منافقان خطرناكترين افراد جامعه هستند چرا كه اولاً در درون جامعه زندگي مي‌كنند و از تمام اسرار باخبرند.

ثانياً شناختني آنها هميشه كار آساني نيست و گاه خود را چنان در لباس دوستان نشان مي‌دهند كه انسان باور نمي‌كند. و اذا خلوا الي شياطينهم قالو انا معكم انما عن مستهزءون و زمانيكه با شياطين خود خلوت كنند مي‌گويند ما با شما هستيم و ما تنها مومنين را استهزا مي‌كنيم.

ثالثاً چون و چرا: اصل آنها براي بسياري از مردم ناشناخته است درگيري مستقيم با آنها كار مشكلي است.

رابعاً: آنها پيوندهاي مختلفي با مؤمنان دارند و وجود همين پيوندها باعث پيچيده‌تر شدن مبارزه با آنها شده است.

خامساً: آنها از پشت خنجر مي‌زنند و ضرباتشان غافلگيرانه مي‌باشد و به همين دليل براي وضع اينها بايد برنامه ريزي دقيق و وسيعتري داشت.

كوتاه سخن اينكه كمتر گروهي است كه قرآن درباره آنها اينهمه بحث كند. و نشانه‌ها و خطرات آنها را بازگو كند و از آنها به نام دشمنان حقيقي نام برده است. هُمُ العَدوَّ فَاعذرهم.آنها دشمنان واقعي تو هستند پس از آنان بر حذر باش.[79]

توجه داشته باشيد كه امروز اسلام يك امانتي است دست من و شما

در زمان محمد رضا ما اكثرمان معذور بوديم، مي‌گفتند سر نيزه است ما چه بكنيم بازور نمي‌توانيم ، خيلي‌ها هم اين عذرها را واقعاً داستند. اما امروزه سر نيزه در كار نيست، امروزه اسلام بدست ما سپرده شده است و امانتداريش را امروز از ما مي‌خواهند، اگر ما امروز به اين گروههائي كه مخالف با اسلام هستند و بااسم اسلام دارند در بين شما نفوذ مي‌كنند، اگر امروز ما از اينها گول بخوريم يا خداي نخواسته دنبال اينها برويم، اين امانتي كه دست ما بوده است به آن خيانت كرده‌ايم و به اين امانت ما نبايد خيانت بكنيم. ما بايد امانت دار باشيم و اسلام را حفظ بكنيم.

                                                                    امام خميني

 

التقاطي فكر كردن خيانتي به اسلام و مسلمين است

روشنفكران متعهد و مسئول بيائيد تفرقه و تشتت را كنار گذاريد و بمردم فكر كنيد و براي نجات اين قهرمانان شهيد داده خود را از شر ايسم و ايست شرق و غرب نجات دهيد، روي پاي خود بايستيد واز تكيه به اجانب بپرهيزيد.

طلاب علوم ديني و دانشجويان دانشگاهها بايد. دقيقاً روي مباني اسلام مطالعه كنند و شعارهاي گروههاي منحرف را كنار بگذارند و اسلام عزير راستين را جايگزين تمام كج انديشي‌ها نمايند، اين دو دسته بايد بدانند اسلام خود مكتبي است غني كه هرگز احتياج به ضميمه كردن از مكاتب با آن نيست و همه بايد بدانيد كه «التقاطي فكر كردن» خيانتي بزرگ به اسلام و مسلمين است كه نتيجه و ثمره تلخ اين نوع تفكر در سالهاي آينده روشن مي‌گردد.

با كمال تاسف گاهي ديده مي‌شود كه بعلت عدم درك صحيح و دقيق مسائل اسلامي، بعضي از مسائل اسلام را با مسائل ماركسيستي مخلوط كرده‌اند و معجوني بوجود آورده‌اند كه به هيچ وجه با قوانين مترقي اسلام سازگار نيست.

                                                     از پيام نوروزي امام خميني 1/1/59

آخرين مبحث (نتيجه گيري كل مباحث)

·        منافق كسي را گويند كه در ظاهر اظهار اسلام نموده ولي در قلب خود اسلام را قبول ندارد.

·        تاريخچه نفاق از مدينه بناء گذاشته شد توسط عبدالله بن ابي .

·        ضرر منافقان و خطر آنها بيشتر از كفار است چون آنها در داخل خانه هستند و خنجري كه از داخل زده شود تاثير گذار تر از افراد دور است.

·        در آيات قرآن بيش از سيصد آيه در مورد منافقان آمده و آنها را دشمنان واقعي نام برده‌ و از اين صفات بد توصيه به كناره گيري فرموده است.

·        فكر نكنيم كه منافقان مختص زمان پيامبر يا به مدينه بوده است بلكه تا انسان موجود دست نفاق و دوريي هست. و حتي در خود اين زمان منافقان خائني هستند كه جانانه خواسته‌هاي دشمنان را اجرا مي‌كنند و با طبل آنها مي‌رقصند.

·        نفاق يك بيماري قلبي درمان ناپذير است مگر كسي واقعاً توبه كند و اصلاح شود.

·        صفات منافقين قابل محصور نيست ولي آن صفاتي كه كثير الوقوع در منافقان ديده شده عبارتند از: به چهره خودي آمدن، دروغ قسم خوردن ، حسادت ، عزيز دانستن خود، مالك دانستن همه چيز براي خودشان، با كسالت نماز خواندن، استهزاء و.... مي‌باشد.

·        عامل اصلي نفاق تكيه بر امور مادي دنيا و عدم اعتقاد به خدا مي‌باشد. كه در نتيجه اموال و فرزندان، باعث نفاق و منافق بودن مي‌شود و عدم مبارزه با نفس هم يك عامل ديگر مي‌تواند باشد براي نفاق.

·        منافقان امروز با ترويج فرهنگ غرب امر به فحشا و منكرات مي‌كنند و با عوام فريبي و با شعارهاي به ظاهر خوب مي‌خواهند اسلام پاك محمدي را از بين ببرند.

·        توصيه تمام بزرگان و علماء به اين است كه بياييد اتحادكشور را حفظ كنيم و اگر به كسي انتقادي داريم مؤدبانه و منصفانه انتقاد خود را بگوييم. نه اينكه بخاطر عدم منافع خود بكلي قبول نكنيم يا اوضاع كشور را با هم بزنيم.

الحمدلله رب العالمين . السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

                                           17/2/86 تمام شد.


فهرست منابع

1-    تفسير نمونه جلد 24 ناصر مكارم شيرازي

2-    تفسير كاشف جلد 2 دكتر سيد محمد باقر حجتي

3-    اخلاق عملي آيت الله مهدوي كني بحث دورويي

4-    آذرخش ديگر از آسمان كربلا بحث امر به معروف و نهي از منكر

5-    نفاق ياكفر پنهاني محمد كاظم نيك نام

6-    سيماي نفاق در قرآن آيت الله سيد احمد خاتمي

7-    مسأله حجاب آيت الله شهيد مطهري (ره)



1- سورة يوسف آيه 108

1- نهايه ابن اثير، واژه (نفق) و نيز: لسان العرب، ج 10 ص 359.

1- اصول كافي، ج 1، ص 43.

2-ممتحنه /1.

3- فاطر /6

1- انعام/ 142، اعراف /22، يوسف /5، يس /60، زخرف/62 و....

2-نور/21.

3- نساء/101

4- مائده/82

1- سوره منافقون آيه 8.

1- سوره نور/ 31

1- سور. نور /31

2- آل عمران/69

1- نهج البلاغه خطبه 194.

2- غرور الحكم ص 152

3- نساء آيه 138.

4- نهج البلاغه نامه 27

1- آل عمران /167

2- نساء /147

1- مضمون آيات 8 و 9 از سوره مبارك بقره

1- آل عمران/ 190-191

2- ملك/3

3- نساء /82

1- مائده/52

2- مجمع البيان، ج3، ص 319.

3- الميران، ج 5 ص638.

1- قلب المومن عرض الرحمان ، بحار الانوار، ج 58، ص39. القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله، همان، ج 70، ص25.

2- بقره/10 مائده /52 توبه 125، محمد 20 و 29. در برخي از آيات (في قلوبهم مرض) در كنار (منافقون) ذكر شده است مثل آيه 49 سوره انفال و آيه 12 سوره احزاب، واذ يقول المنافقون و الذين في قلوبهم مرض در اين جا اين سوال پيش مي‌آيد كه آيد بيمار دلان همان منافقانند؟ يا گروهي ديگر غير از منافقين هستند؟

مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان (ج 15 ، ص 286 و ج 9 ص 99) اينها را دو گروه مستقل شمرده و فرموده است: بيمار دلان ضعيف الا يمانها هستند و منافقان عبارتنداز كساني كه اظهار ايمان كرده و در باطن كافرند.

برخي گفته‌اند : بيمار دلان همان منافقانند، لكن نفاق مراتبي دارد. آغاز آن بيماري دل است و به تدريج به نفاق كامل مي‌رسد.

ولي به نظر مي‌رسد (منافقون) و (الذين في قلوبهم مرض) همانند واژه فقير و مسكين باشد. اين دو واژه اگر در كنار هم آمدند هر كدام معناي مخصوص خود را دارد. ولي وقتي فقير يا مسكين به تنهايي استعمال شد معناي واحدي خواهند داشت. براين اساس در دو آيه مورد اشاره كه دو واژه (منافقون) و (في قلوبهم مرض) با هم آمده‌اند هر كدام معناي مستقلي دارد. (منافقون) به معناي اظهار اسلام و نهان كردن كفر و في قلوبهم مرض به معني ضعيف الايمان يا مراتب آغازين نفاق مي‌باشد، ولي در مواردي كه به تنهايي في قلوبهم مرض بكار رفته، منظور همان منافقين خواهند بود، همانطوري كه منافقين هم كساني‌اند كه (في قلوبهم مرض)

3- شعراء /88 و 89.

1- تصنيف غرر الحكم، ص 309.

2- بقره/34

1- يس/15

2- اصول كافي ج 2 ص 312.

3- ميزان الحكمة ج 8 ص305، بحارالانوار ج73، ص217.

4- بحار، ج 90، ص263.

1- بحارالانوار، ج 75، ص 145.

[37] مجموعه ورام، ج 1 ص57.

3- جهت اطلاع بيشتر . ر. ك سفينه البحار. ج 1، ص 512 نيز: وسائل الشيعه ، ج 18 ، ص 375 و نيز : بحار الانوار ، ج 82 ص 12.

1- تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 163

2- زمر /17 و 18

3-بحارالانوار ج 69، ص399.

4- منافقون /5

1- بقره /206

2- بقره /11

3- بقره /13

4- منافقون /4

5- بحارالانوار ، ج67، ص 364.

1- آل عمران/173-171

2- احزاب /19.

1- رعد /28

1- منافقون /4

2- توبه/56

3- توبه/64

1- نظرية المعرفة، ص 319.

2- نهج البلاغه، حكمت 179.

3- ميزان الحكمه، ج8، ص484

4- غررالحكم، شماره 8853.

5- بقره /18

1- توبه /93

2- منافقون/3

1- نساء /108

2- نساء /142

3- توبه/54

1- محمد/16

1- المحجة البيضاء ج 6 ص112

2- بحارالانوار ج 73، ص145

3- نهج البلاغه، خطبه 33

1- بحار الانوار ج 96، ص324.

2- مستندرك الوسائل ج 12، ص391

1- نساء 162 و 63

2- توبه/49.

3- مجمع البيان، ج 3، ص 36.

1- احزاب /13

2- س منافقون /1

3- منافقون/2

1- منافقون/3

2- سوره منافقون 4-10

3- سوره بقره آيه 10

1- سوره منافق /4


 

نوشته شده توسط محقق در شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت